صد شکر که این آمدو صد حیف که آن رفت
عید فطر مبارک
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد میداد
مرا ازیاد برد آخرولی من
بجزاو عالمی را بردم از یاد
امروزوقتی جلوی تلویزیون نشسته بودم یکهو فکرم رفت به دو سال پیش .اون روزای قشنگی که تازه یاد گرفته بودم وبلاگ بنویسم.
یاد ندای عزیزم که این وبلاگوبرام ساخت یاد اون همه وقتی که من و ندا برای نوشتن وبلاگامون صرف کردیم
وای خدا چه زود گذشتو من چه زود فراموش کرده بودم .واسه هر لحظش دلم تنگ شده
ای کاش میشد یه باره دیگه تجربش کنم .حیف که تموم شد.
هر آغازی را پایانی هست …
و میروم برای آغازی دوباره...
ديروز بابا و مامانم اومدن همدان تا منو سروسامون بدن
وقتي فهميدن واحدام مشكل پيدا كرده خواستن برن دانشگاه صحبت كنن تا شاید بتونن کاری برام انجام بدن
اما من نذاشتم گفتم منكه بچه مدرسه اي نيستم
وقتي من رفتم كلاس از موقعيت استفاده كرده بودن
با معاون اموزشي صحبت كرده بودن
با اينكه معاون اموزشي خيلي بداخلاقه و جواب هيچكسيو نميده
قبول كرده بود دنبال كار منو بگيره
اميدوارم کارم درست بشه
البته چندروزه كه درخواست دادم اما قرار بود امروز جواب بدن
مسولش بدون اينكه به كسي نگاه كنه همشونو رد مي كرد
وقتي ديدم كارم انجام نشده ناخوداگاه گريم گرفت
چون اينطوري 9 ترمه مي شدم
مدير گروه وقتي اشكاي منو ديد دلش سوخت
از مسولش خواست كار منو راه بندازه
اما انگار به هيچ صراطي مستقيم نبود
مگر وظيفشون غير ازاينه كه به امور دانشجوها رسيدگي كنن
متاسفم براي آدمايي كه از پستشون سواستفاده مي كنن
عابراني كه رد مي شدند به سرعت اورا به درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند
سپس به او گفتند بايد ازتوعكسبرداري شود
پيرمرد قنديل شدو گفت :عجله دارم نيازي به عكسبرداري نيست
زنم در خانه سالمندان است هرروز صبح به آنجا ميروم وصبحانه را با اوميخورم ،نميخواهم دير شود
پرستارگفت:خودمان به او خبر ميدهيم
پيرمرد گفت:او آلزايمر دارد ،چيزي را متوجه نميشود حتي مرا نميشناسد
پرستاران با حيرت پيرمرد را نگاه كردند وگفتند:وقتي او متوجه نمي شود و كسي را نميشناسد
چراهرروز براي صبحانه پيش او ميروي ؟
پيرمرد گفت:منكه مي دانم او كيست.
يا چندان بركش
تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم
واز آن در رنج نباشم
(دكتر شريعتي)